سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

خواب آشفته شفت

روی بدنه ماشین نوشته "پلیس پیشگیری". پدر چند بار می خواند. یک پیکان زپرتی داغان است. یک سرباز کچل پشت فرمان است و سرش را آنقدر جلو آورده که فرمان نزدیک چانه اش است. یک نفر کنار دستش است. ریش دارد.

پدر کنجکاو می شود که پلیس پیشگیری چه کار می کند. با خودش شروع می کند به خیال بافی. اول راههای پیشگیری را برای خودش مرور می کند.

- طبیعی

- قرص

- کان­دوم

- دیافراگم

- دائمی( وازکتومی و...)

پدر به حافظه اش فشار می آورد. عمو قشم( بر وزن فشم) زنش را بالاخره طلاق داده و دارد یکی دیگر می گیرد. پدر می پرسد کجای کار است. عمو گفته که رفته اند آزمایش. برای عمو جالب است که اولین مرحله ازدواج شاشیدن است. پدر آزمایش خودش را یادش می آید. آینه قدی را کج گذاشته اند به دیوار چند نفر دست به زیپ وسط اتاق ایستاده اند و یک آقایی کنجکاوی می کند که جای بدی را نگاه کند. پدر یک بار قبلا این کار را کرده برای همین ترسش ریخته و دیگر شاشبند نمی شود. بر عکس بند نمی آید لیوان دارد سر ریز می شود.

بعد توی کلاس روشهای پیشگیری را یاد می دهند پدر می فهمد که تنوعش زیاد اهمیتی ندارد چون اصولا مثل همه چیزهایی که توی ایران آزاد است اینجا هم حق انتخابی وجود ندارد. اما پدر یادش نمی آید که چیزی از پلیس گفته باشند. یعنی چی که پلیس پیشگیری. یعنی توی اتاق خوابها پلیس می گذارند. پس چرا روز روشن توی خیابان است. یعنی دارد می رود سر کارش یا از سر کار بر می گردد؟ اما ساعت ده صبح است. سه­شنبه. مگر کسی سه­شنبه ها عشق بازی می کند. توی سینوحه یک آدم مریضی بود که توی مومیایی­خانه همین سوال را مدام می پرسید از خودش. شاید هم دوشنبه ها را می پرسید. به هر حال پدر با خودش فکر می کند اگر در مصر باستان عشق بازی روز دوشنبه ایرادی داشته حالا بعید نیست شگفتی اش منتقل شده باشد به سه­شنبه. حتما برای همین پدر هم متعجب شده است. تازه آن وقتها که ساعت اتمی نبوده که. حتما انقدری خطا دارد که بعد از سه هزار سال دوشنبه بیفتد سه شنبه.

پدر می داند که پلیس پیشگیری حتما چیز لازمی است که او سر در نمی آورد و باید از خیرش بگذرد اما نمی تواند ذهنش را مهار کند. همین ذهن خراب است که همیشه کار دستش می دهد. مثلا سر همین قضیه عمان. وقتی گفتند برود عمان، پدر ترس برش داشت. خودش هم نمی دانست چرا. یاد عمو افتاده بود. گذرنامه اش را توقیف کرده بودند. ده سال. اصلا بیشتر. از اولش. یعنی از دو سالگی به این ور. شاید هم هجده سالگی. بعد کاری کردند که آزاد شد. قرار که نبود جایی برود. همینطوری بی خودی.

یک شب زنگ زد به پدر، گفت حدس بزن اولین خارج عمرم را کجا می روم. یک چیزی توی همین مایه ها. پدر که یاد پوست سفیدش افتاده بود گفت ساحل عاج. صدای خنده ریسه از آن ور خط می آمد که حدست درسته می رم جیبوتی.

پدر نمی دانست جیبوتی کدام گوری است اما وقتی دید یک نفر اصرار دارد که جیبوتی همان ساحل عاج است و پدر واقعا جادوگر است که حدسی به این درستی زده در تاییدش گفت که خوب وقتی کسی پوستش انقدر سفید باشد که تا یک آفتاب می خورد مثل لبو برشته می شود و از دوسالگی به این ور هم ممنوع الخروج بوده حتما باید یک همچین جایی برود.

جیبوتی هم مثل آن چیزهایی می ماند که از دور خیلی رمزآلود است و وقتی نزدیک می شوی یک پوسته مضحک بیشتر نیست. عمو از جیبوتی زنده برمی گردد اما هوایی شده و بعدش دست زن و بچه اش را می گیرد می رود ترکیه خودش را نشان سازمان ملل می دهد و داستان را تعریف می کند و در عوض آنها گذرنامه اش را می گیرند و سه سال دیگر توقیف می کنند.

پدر آن روزها گاهی یاد گذشته ها می افتد. قرار است برود ماموریت. هر وقت اسم عمان را می شنود یاد جیبوتی می افتد. یاد ساحل عاج. انگار یک جور مغولستان خارجی باشد. یک جور ماداگاسکاری که باید از آن پرهیز کرد.

عمان جدی شده و پدر مجبور است. خودش را توی خاطرش می بیند که توی صحرای شن سوار شتر شده و سر و صورتش را دستار پیچیده و کاپیتان هادوک که بطری اش را می آورد بالا تیری روی هوا می ترکاندش. یاد کنسرو خرچنگ هم می افتد. با پوستر زرد و قرمز. بعد یک بار هم که توی صحرا از تشنگی بی هوش شده اند کاپیتان با بطری کنیاک اشتباه اش می گیرد و سعی می کند چوب پنبه اش را در بیاورد.

مادر اعتراضی ندارد. دارد با مانترا کشتی می گیرد بلکه شیر بخورد. مانترا مثل گربه روی شیروانی داغ است. پدر می گوید عمان هم یک جایی است مثل جیبوتی. انگار امثال ما جیبوتی اختصاصی خودشان را دارند. مادر می خواهد دلداری بدهد که آدمهایی که نان حلال می خورند این روزها باید همین جاها بروند و وسطش می گوید نکن مامان جان. درش نیار از دهنت.

پدر که از عمان بر می گردد مانترا دیگر با پروانه ها کشتی نمی گیرد. در عوض انگار دوره سینمای صامت گذشته باشد مدام غان و غون می کند. پدر می نشیند و به قیافه و صداهای مانترا قاه قاه می خندد. مانترا از صدای خنده پدر تشویق می شود و مثل فرفره دست و پا می زند. مادر معتقد است که مانترا صدای کش می دهد. مثل کشی که در برود. از همین کشهای تنبان.

پدر یاد فال لنی می افتد. یارو تاکید کرده بود که لنی که توی ناف سویس دارد اسکی درس می دهد باید همیشه مراقب باشد ماداگاسکار نرود. هیچ کس به پدر نگفته نباید به عمان برود. کسی هم به عمو نگفته بود به جیبوتی نرود اما نگفتن که دلیل نمی شود.

پدر از وقتی که برگشته هوایی شده است. اما هوایش یک جور دیگر است. پدر فکر می کند که هواپیمایش یکجایی روی خلیج فارس سقوط کرده و خودش هنوز نمی داند. بعضی وقتها فکر می کند شاید از سقوط جان سالم به در برده و الان با همان جلیقه هایی که روی صندلی جلویی نوشته "تحت مقاعدکم" توی موجها ویلان است. شاید هم رسیده به یک جزیره ناشناخته و باید سالها آنجا بماند.

پدر قبل از رفتنش هم می دانست که قرار نیست برگردد. می دانست که این سفرش بازگشت ندارد. همه را یکجوری نگاه می کرد که انگار بار آخر است. می ترسید به کسی بگوید. می ترسید که اگر برگشت مسخره اش کنند. اما حالا که مطموئن است برنگشته می تواند راحت به همه بگوید.

از وقتی که هواپیمای پدر سقوط کرده و موجهای خلیج فارس بلعیدندش دیگر پدر همیشگی نیست. البته کسی این را نمی فهمد. مثلا مادر هنوز نمی داند که پدر برنگشته و اگر هم نمرده باشد عنقریب است که غرق بشود. پدر اما شبها فقط زنده می شود. وقتی به خواب می رود. با پدری که توی دریای طوفانی سرگردان است یکی می شود و هر بار سر از جایی در می آورد.

پدر خواب زیاد می بیند. اما خوابهایش را برای کسی نمی گوید. قبلا خواب نمی دید اصلا. می ترسد که مادر که بر عکس همیشه خواب زیاد می دیده خوابهای خودش را باور کند. خوابهای مادر هم همیشه پر از فجایع دهشتناک است که تویش چند نفری به وضع فجیعی سقط می شوند. اما یکی از خوابها خیلی اذیتش می کند.

پدر دلش می خواهد خواب را برای مادر تعریف کند اما مادر حوصله ندارد. مانترا جدیدا شبانه روزش چهل و هشت ساعت شده است. نصفش را می خوابد و نصف دیگر قل می خورد و جیغ می زند. آن روز مانترا خیال خوابیدن ندارد. مادر کلافه است. پدر سر و ته اش درد می کند. باز یاد خواب دیشبی می افتد و دلش آشوب می شود.

پدر نشسته روی کاناپه و دارد جنگ و صلح می خواند. مادر صدایش می کند که گیره هایش را پس بدهد. پدر نمی داند کدام گیره را می گوید. مادر می گوید گیره لباس و بعد می گوید که پدر گیره هایش را خورده است. پدر نمی فهمد منظور مادر چیست اما مادر اصرار دارد که پدر گیره هایش را خورده است. پدر می گوید که حالا باید چه کار بکند و مادر از این سوالش عصبانی می شود. یک آهن ربا نشانش می دهد و می گوید باید درشان بیاورد. آهن ربا را می گذارد روی شکم پدر و آهن ربا می چسبد به شکمش. پدر چشمهایش گرد می شود. مادر تحکم می کند که باید گیره ها را در بیاورد و با دستش آهن ربا را روی شکم پدر حرکت می دهد. شی تیزی توی معده پدر شروع به وول خوردن می کند. مادر همینطوری مثل ماهیگیر خبره ای که ماهی آزاد سمجی را به قلاب گرفته باشد آرام آهن ربا را بالا می کشد و شی تیز و سوزانی از مری پدر بالا می آید و می رسد به گلو و بعد پدر می بیند که لای لبهایش باز می شود و یک میله باریک و نقره ای و تیز می آید بیرون و می افتد کف دستش. پدر نگاه می کند. یک گیره کاغذ توی دستش است. هاج و واج نگاه می کند و مادر می گوید بقیشونو هم باید بدهی. پدر می گوید این که گیره لباس نیست و مادر خشمگین می گوید که فرقی نمی کند و آهن ربا را می چسباند به شکم پدر. پدر شروع می کند به بالا کشیدن. مادر دستش را زده به کمرش و ایستاده بالا سر پدر که از توی حلقومش گیره های فلزی کاغذ را بیرون می کشد و با خون سرخ تازه ای کف دستش می اندازد. گلو و معده پدر شروع می کند به سوختن. پنج شش تایی در می آورد که دیگر آهن ربا نمی چسبد. مادر می گوید ببرد پایین تر. آهن ربا را می برد نزدیک نافش. چیزی را به خود می گیرد. پدر ناله می کند که اما روده ها خیلی درازند و دردش زیاد است اما مادر چشم غره می رود و پدر دست به کار می شود. آهن ربا را مارپیچ و دردناک روی شکمش حرکت می دهد و بالا می کشد. اثنی عشر و بعد به دهانه معده. چیزی آن تو را خراش می دهد و از لوله مری می آید بیرون. بعد انگار می چرخد و عمود می شود به حلقوم پدر و گیر می کند. پدر آهن ربا را می کشد اما گیره خلاص نمی شود. آهن ربا انقدر قوی است که پدر فکر میکند الان است که گلویش از هم بدرد و گیره از توی پوست بیرون بیاید. گلویش می سوزد اما آهن ربا انگار اراده خودش را دارد بیشتر زور می آورد و گیره راه خودش را جر می دهد و باز می کند و از کنار زبان کوچک خودش را رها می کند و می افتد کف دهان پدر که از طعم خون و کثافت پر شده است. پدر دهانش را باز می کند و گیره پر از کثافت بلغم سبزی را می بیند که بیرون می افتد. چیزی شبیه گه مرغ چسبیده با گیره. تمام دل و روده پدر زخم است و می سوزد. مادر همانطور جدی نگاهش می کند و می گوید هنوز کلی گیره مانده که پس نداده. پدر می خواهد اعتراض کند که گیره ها مال مادر نیست و همیشه آنجا بوده و پدر هیچ وقت این همه گیره آهنی نخورده اما مادر زیر بار نمی رود و می گوید که باید گیره ها را پس بدهد. پدر گریه اش می گیرد. نمی تواند دردش را تحمل کند. یاد کثافتهای توی دهانش می افتد و بالا می آورد. می داند که از وقتی که توی پرواز عمان سقوط کرده و مرده دیگر این خونها و بالا آوردنها خطری ندارد اما نمی تواند درد نکشد. برای همین هم از خواب می پرد. توی بیداری دردها اهمیت کمی دارند.

پدر هنوز گلو و دهانه معده اش می سوزد. جرات نمی کند دوباره بخوابد. شب اش می خواد برای مادر خوابش را تعریف کند اما مادر همان قیافه ای را می گیرد که وقت بیرون آمدن گیره ها توی خواب داشته و حاضر نمی شود گوش کند. پدر دیگر از آن شب دلش نمی خواهد بخوابد. احساس می کند زندگی شبانه اش لو رفته و باید همین مردگی روزانه را جوری انجام بدهد که شک همه بر طرف شود.

پدر دیشب خوابی ندیده است. دم دمهای صبح باورش می شود که فریبشان داده و دیگر قبول می کنند که او توی خواب هم زنده نیست. اما تا می آید غلتی بزند انگار برق وصلش می کنند. پایش از کشاله ران تا نوک انگشتش قفل می شود. مثل سنگ. پدر مثل ماهی که از اب گرفته باشی روی ساحل رخت خوابش غلت و واغلت می زند و به خودش می پیچد اما تک تک زرد پی های پایش کشیده شده اند و جوری می تابنندش که آب نبات قیچی را هم نمی تابانند. پدر دو ساعتی به خودش می پیچد تا ساعتش زنگ می زند. خودش را سینه خیز می رساند به ساعت و خفه اش می کند. دو ساعت بعد هم ولو می شود تا کم کم قبض ماهیچه اش باز بشود.

بعد بیرون که می رود پایش می لنگد. کلاچ را نمی تواند درست بگیرد. وسط همت که می رسد پلیس پیشگیری را می بیند و می فهمد که دستش انداخته اند. می فهمد که مرده ها همه جا دنبالشند. حالا هم یک ماشین لکنتی را رنگ کرده اند و انداخته اند توی خیابان که بهش بگویند همه جا هستند و فرقی نمی کند که مرده باشد یا زنده. خواب یا بیدار. سرباز کچل پشت فرمان به پدر نگاه می کند و می خندد. چهار تا دندان ندارد و پدر فکر می کند که چشمهایش هم چپ است. اما ماشین می پیچد توی خروجی حقانی و پدر دیگر نمی بیندش.